الاخون
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1386
پرواز
دستهام روی چشمات در آهسته باز می کنم بدون اینکه هیچ چیزیو ببینی حجم حس می کنی بوی گرد و خاک بهت میگه که بعد از مدتها در این اتاق باز شده اصلا نمی دونم چرا چشمات و بستم انگار دست خودم نیست  می خوای بری به سمت پنجره درست داری میری با چشمای بسته نمی دونم شاید گوشه ای بین انگشتام برات باز گذاشتم یا شاید از سوز بین درز پنجره که به سمتمون هجوم میاره متوجه شدی . می دونم که خود تویی که میری به سمت پنجره حجم اتاق رو می شکنی ... چرا دیگه نمی خوام تو تاریکی گم بشم.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 94707


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها