X
تبلیغات
رایتل
الاخون
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 24 تیر‌ماه سال 1386
فرصت

اومدم دیدم باز خاکی از فراموشی گرفتم یاد اون موقعه ای افتادم که یه چیزی و خراب کرده بودم یادم نمی یاد چی بود توی مشتم قایمش کرده بودم  رفتم جلوی مادرم چشمامو گرد کردم و دستم و پشتم قایم کردم انقدر تو چشماش زل زدم که پرسید چه کار کردی بعد اشکام سرازیر شد یادم نمی یاد که مادرم بهم گفته باشه  عیبی نداره یا از این حرفا بهم گفت شاید درست بشه اینو خوب یادم مونده


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 94683


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها